یادداشتی از دکتر مسعود امید، دبیر کنفرانس بینالمللی فلسفه زندگی؛
دو ایده فلسفی در باب علوم انسانی و فلسفه جهانی بر اساس اصالت زندگی
دو ایده فلسفی در باب علوم انسانی و فلسفه جهانی بر اساس اصالت زندگی
۱: علوم انسانی بهمثابه علوم زندگی
این مقاله عهده دار تز امکان و مطلوبیت گذر و جایگزینی عنوان و حوزه علوم انسانی(human sciences or humanities) بهعنوان تحقیقات و مطالعات تجربی و غیرتجربی در مورد انسانempirical and) unempirical investigations on human) با عنوان و حوزه علوم زندگی (Life investigations and sciences) بهعنوان تحقیقات و مطالعات تجربی و غیرتجربی در مورد زندگی( empirical and unempirical investigations on Life) است.
این تز می تواند یا به نحو حداکثری شامل کل علوم انسانی یا به نحو حداقلی شامل بخش مهم و هسته اصلی علوم انسانی (فلسفه، ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی، تاریخ، اقتصاد،زبان شناسی، علوم سیاسی، مدیریت، باستان شناسی و...) گردد. این مقاله مشتمل بر دو رویکرد توصیفی و تجویزی است. بدین معنی که اولا در تلاش است تا هم زمینه های امکان این گذر را نشان دهد(امکان) و هم دلایلِ لزوم و بایستگی آن را آشکار سازد(مطلوبیت). علوم انسانی از جهت معنا، مفهوم، تعریف، دایره شمول و مصادیق(روان شناسی، علوم اجتماعی، اقتصاد، فلسفه و...) دارای تاریخ تولد و تحول است.
براین اساس میتوان از زمینه و پیشینه تاریخی، پیدایش و نیز سیر تحول تاریخی و تبارشناسی و ... علوم انسانی سخن گفت. اما نکته مهم آن است که علوم انسانی، تاریخ سیال، متحول و متغیری داشته است. حال، نخستین پرسش مهم در باب علوم انسانی، مربوط به دامنه یا سطوح تحول تاریخی آن است. به نظر می رسد که علوم انسانی هم در فرم و هم در محتوایش دچار تحول تاریخی شده است.
از جهت فرم در دو سطحِ عنوان و رویکرد و از جهت محتوا در سه سطح رشته ها، هدف گذاری و مخصوصا معنای انسان دچار تحول شده است و دومین پرسش مهم، مربوط به سوال از تحولات اخیر در حوزه علوم انسانی است. به نظر می رسد که اقتضای فضا و جهت گیری و تحولات اخیر این علوم چنان است که می توان تزِ علوم انسانی به مثابه علوم زندگی یا زندگی انسانی را پیشنهاد داد و بدان اندیشید.
در مورد تحول تاریخی علوم انسانی، به ترتیب، از جهت عنوانِ، می توان گفت که پیشینه اصطلاح علوم انسانی(و نه ماهیت اخیر آن) به پایدیای یونانی و هنرهای آزاد در قرون وسطی مربوط است. در قرون وسطی با اصطلاح هنرهای آزاد( Liberal arts) مربوط به دانش هایی از قبیل منطق، دستور زبان، بلاغت و.. سروکار داریم (بر گرفته از هنرهای هفتگانه در یونان: موسیقی، نجوم، هندسه و...).
اما نخستین تشخص معنایی و ماهوی علوم انسانی جدید در دوره رنسانس رخ داده است.
در دوره رنسانس عنوان Humaniora و به ویژه اصطلاح studia humanitatisبه معنای مطالعات انسان گرایانه یا مطالعات بشریت در مقابل Theology یا مطالعات فلسفی و دینی مربوط به خدا یا الهیات قرار گرفته است. اصطلاح humanity scholars نیز به معنای عالمان دانش های تعلیم و تربیت انسانگرا نامیده می شدند که در مقابل عالمان علوم تعلیم و تربیت غیرانسان گرا(خداگرا یا دین گرا) قرار می گرفتند. علوم انسانی در این دوره در ذیل اومانیته و اومانیسم فهم می شد و ماهیت آن عمدتا از نوع تعلیم و تربیت انسانی و فرهنگی وسکولار بود.
به بیان دیگر معنای مورد نظر از علوم انسانی بیشتر پایدیای فرهنگی و انسانی و دنیوی بود در مقابل تعلیم و تربیت دینی. در قرن نوزدهم اصطلاحاتی از قبیل علوم اخلاقی، علوم روحی(the spiritual sciences)، علوم انسانی (human sciences) و نیز علوم تاریخی (historical sciences) به عنوان حوزه هایی از دانش (knowledge) که خارج از حوزه علوم طبیعی است(دیلتای)، به کار رفته است.
امروزه اصطلاحات انگلیسی از قبیل liberal arts و humanities یا حتی humanity scholars به معنای دانش های انسانی و بشری است. از جهت رویکرد، رویکردهای این علوم از قرن نوزدهم به بعد از رویکرد تربیتی (پایدیای یونانی) و متافیزیکی(دوره کلاسیک) به رویکردهای معرفت شناختی، تاریخی،پوزیتیویستی، انتقادی (مکتب فرانکفورت) و... و اخیرا به رویکردهای ترکیبی تغییر یافته است. نیز علاوه بر رویکرد توصیفی(مانند موارد فوق)، رویکرد توصیفی-تجویزی نیز در این حوزه به کار رفته است(مثلا در رویکردهای انتقادی و ایدئولوژیک).
علوم انسانی از جهت کمیت رشته ها، دچار سعه و ضیق و از جهت کیفیت رشته ها، دارای شدت و ضعف شده است. هدف گذاری آن از شناخت امور انسانی به سطح پیش بینی، کنترل و تغییر در امور انسانی نیز تحول یافته است. نیز مهم تر از همه(که می تواند مبنایی برجسته برای تحول آتی علوم انسانی باشد)، معنای انسان یا معانی مندرج در آن در طول تاریخ دارای تحول شده است.
بدین صورت که عنوان انسان در طول تاریخ فلسفه(از یونان تا دوره معاصر) دارای تحول معنایی بوده است و برحسب معانی ای از قبیل نفس(در یونان: متقابل و/ یا متفاوت از بدن)، روح(در قرون میانه: در مقابل بدن)، اومانیته/ اومانیسم(در رنسانس: انسان گرایی و تعلیم و تربیت دنیوی انسان در مقابل خداگرایی و تربیت صرفا دینی انسان)، سوژه(در فلسفه جدید: مبدائیت آگاهی و خودآگاهی در مقابل مبدائیت وجود و جوهر متافیزیکی)، اگزیستانس (در نزد اگزیستانسالیست ها و متفاوت و مکمل سوژه)، دازاین(در فلسفه هایدگر: در مقابل سوژه)، هوموساکر (در نزد آگامبن: انسان اردوگاهی در مقابل هوموساپینس یا انسان هوشمند)، سایبورگ(انسان-ماشین در مقابل انسان غیرماشینی) و... فهم و تعبیر شده است.
اما از جهت تاریخی، به نظر می رسد که با آغاز جریان زندگی شناسی در قرن نوزدهم و ادامه آن تا به امروز(از شوپنهاور، نیچه، دیلتای، برگسون و هایدگر جوان تا گادامر، میشل آنری، آگامبن، کیشیک و...) ، زندگی مهم ترین معنایی است که با عنوان انسان ارتباط یافته است. این ارتباط چنان اصیل، وثیق و دامنه دار بوده است که امروزه می توان انسان را برحسب زندگی و ذیل آن فهم و تفسیر کرد. بنابراین با توجه به تحول معنایی انسان و اقبال تاریخی به مساله زندگی و محوریت آن در تاریخ فلسفه و در حوزه علوم انسانی و نیز ظرفیت هرمنوتیکی عنوانِ زندگی از قبیل ظهور معنای خاص (زندگی ام، زندگی ها) و معنای عام (عالم زندگی) در آن، می توان علوم انسانی را به مثابه علوم زندگی Life investigations and sciences)) فهم و تفسیر کرد.
با این وصف علوم انسانی امروزین، در اصل علومی در راستای زندگی و به نحو بی واسطه یا باواسطه مرتبط با آن قلمداد می شوند. در نتیجه، رشته ها، تحقیقات، مطالعات و.... مربوط به علوم انسانی، در واقع اموری مربوط به زندگی یا زندگی انسانی محسوب می شوند. به بیان کلی تر با توجه به محوریت یافتن تدریجی زندگی در حوزه فلسفه و دیگر علوم انسانی و ظرفیت هرمنوتیکی زندگی، می توان دیگر معانی، حوزه ها، مباحث، مطالعات انسانی و حتی غیرانسانی (مانند حیات طبیعیِ غیرانسانی و مصنوعیِ غیرانسانی) را در ذیل زندگی مورد توجه قرار داد و حتی از منظری دیگر بدان ها نگریست.
همانگونه که گذشت پیشنهاد جایگزینی علوم زندگی یا علوم زندگی انسانی به جای علوم انسانی تنها از وجهه تاریخی و توصیفی(دلایل) برخوردار نیست بلکه با توجه به مشکلات، نیازها و اهداف و افق های حال و آینده و تامین آنها، از وجهه تجویزی و از مطلوبیت(علل) نیز برخوردار است.
به بیان دیگر به نظر می رسد که زندگی مهم ترین پروبلم و نیز پروبلماتیک دوره معاصر است. اما مطلوبیت گذر و جایگزینی علوم انسانی با علوم زندگی از آن جهت است که مهم ترین دشواری ها و چالش ها و مشکلات امروز در رابطه با اموری از قبیل چیستی، معنا، شکل، نحوه، سبک، الگو، سلامت، زیرساخت، روساخت و... زندگی است.
محوریت زندگی در علوم انسانی می تواند مفهوم تر و کارآمدتر و نتیجه بخش تر از دیگر معانی مرتبط با عنوان انسان باشد. برای نمونه یکی از نتایج این محوریت، سهولت امکان ترابط و تداخل حیات طبیعی (گیاهی و حیوانی) و نیز حیات مصنوعی (هوش مصنوعی) با عالم زندگی انسانی است.
در نهایت باید توجه داشت که تز جایگزینی علوم زندگی با علوم انسانی، صرفا تغییری دلبخواهی، نومینالیستی( لفظی و جعلی و قراردادیِ صرف) و مکانیکی در عنوان علوم انسانی نیست. بلکه تغییری است که بربنیاد تاریخ علوم انسانی و تحول آن و بسترهای فلسفی معاصر قرار دارد. ما می توانیم از علوم اخلاقی، علوم روحی، علوم تاریخی، علوم روانی، علوم اجتماعی، علوم فرهنگی، علوم اگزیستانسیالیستی یا... حرف بزنیم اما مضامین زندگی اندیش آنها می توانند به عنوان مندرجات، موضوعات، رویکردها، منظرها، روش های پژوهشی، مطالعات و ... یک مفهوم عام یعنی حول مفهوم زندگی گرد هم آیند؛ همانگونه که کم و بیش تا حال چنین بوده است. بنابراین مناسب ترین اصطلاح عبارت از علوم زندگی یا علوم زندگی انسانی است.
علوم زندگی لزوما رویکردها و روش های مرسوم را نفی یا تغییر نمی دهد بلکه اساسا به تحقیق و بررسی مسایل بر محور و در منظر و با لحاظ زندگی تاکید دارد.
۲:فلسفه زندگی به مثابه فلسفه ای جهانی: به سوی فلسفه جهانی زندگی؛
کنفرانس بین المللیِ فلسفه زندگی، خاستگاه وفاق پسینی در باب فلسفه زندگی به مثابه فلسفه ای جهانی
تفکر بشری و اندیشه جامعه ملل تا حال در مورد دو اثر و متن مهم به وفاق و توافق رسیده است که عبارتند از: نخست، اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948 پاریس) و دوم، بیانیه اخلاق جهانی (1993 شیکاگو). این اعلامیه ها محصول دو حرکت و جریان فرهنگی و سیاسی بود: نخست، جریان معطوف به یک حقوق جهانی( Global Rights) و دوم، حرکت معطوف به یک اخلاق جهانی( Global Ethics).
هر دوی این متون را می توان در حوزه فلسفه عملی قرار داد. اما سوال این است که آیا می توان در راستای دو جریان فوق، به وفاق و توافقی در حوزه فلسفه نظری، به عنوان حوزه ای برای بحث در بنیادهای فلسفیِ دو اعلامیه فوق یعنی اعلامیه های حقوق و اخلاق، رسید؟ آیا می توان اولا حرکتی، هر چند آغازین، به سوی چیزی با عنوان فلسفه جهانی (Global Philosophy) داشت؟ و ثانیا این چنین فلسفه ای را در قد و قامت و قالب چیزی با عنوان فلسفه زندگی (Philosophy of Life) جستجو کرد؟
تاریخ فلسفه کلاسیک، کم و بیش، شاهد تسلط فلسفه ها یا تفکر فلسفی خاصی بر فرهنگ های یونانی، مسیحی و اسلامی بوده است. این تفکر فلسفی مربوط به افلاطون و ارسطو بوده است: تفکر افلاطونی و ارسطویی. از این رو تاریخ فلسفه کلاسیک، تاریخ وحدت یا سنخیت یا اشتراک تفکر فلسفی در حوزه متافیزیک میان فرهنگ های مختلف یونانی، مسیحی، اسلامی و یهودی بوده است. اما تاریخ فلسفه جدید در سیر خود در چهار سده اخیر، تا حال نتوانسته است تا موضوع یا مساله یا رویکرد یا ... فلسفیِ واحدی را نشان دهد که تمام فرهنگ های غربی و/ یا شرقی واجد فلسفه، در آن به وحدت یا اشتراک و یا حتی سنخیت رسیده باشند.
در طول تاریخ فلسفه جدید حتی اگر دلیل یا دلایل فلسفی و پیشینی نیز برای چنین وفاقی مطرح شده باشد، مورد پذیرش همه فرهنگ های فلسفی قرار نگرفته است. اما آیا می توان بر حسب سیر تاریخ فلسفه و جهت گیری خاص آن و به نحو پسینی از چیزی به نام وفاق جهانی در مورد عنوان یا عناوین خاص فلسفی سخن گفت؟ به بیان دیگر اگر فلسفه ای در سطح پیشنی و فلسفی مورد وفاق جهانی نیست و نمی توان از وفاق پیشنی-فلسفیِ جهانی سخن گفت، آیا می توان با توجه به اقبال و استقبال پسینی فرهنگ های فلسفی جهان، از موضوع یا موضوعات و مسایل خاص فلسفی، از وفاق پسینی-فلسفی جهانی سخن راند؟ می توان در کنار وفاق فلسفی جهانی به نحو پیشینی، از وفاق فلسفی جهانی به نحو پسینی نیز سخن گفت؟
به بیان دیگر اگر مراکز و موسسات و گروه ها و اهل فلسفه در نقاط مختلف جهان، به نحو آماری و جهت دار و معنی دار و از طریق گفتار (سخنرانی، کلاس و...) و نوشتار(چکیده، مقاله، کتاب و...)، از موضوع و مساله ویژه فلسفی استقبال کردند، می توان آن را در حد موضوعی جهانی برای فلسفه، حداقل به عنوان یکی از نامزدهای مطرح و مهم فلسفی، پیشنهاد کرد؟ و در ادامه، بر اساس چنین جهت گیری آماری معنی دار، از فلسفه ای جهانی بر محور همان موضوع و مساله سخن گفت؟
کنفرانس بین المللی فلسفه زندگی در دانشگاه تبریز، بر حسب استقبال موجود و پیش رونده از آن از سوی قاره ها و فرهنگ های فلسفی متعدد و متنوع، می تواند تامین کننده یک مبنای پسینی برای پذیرش این پیشنهاد باشد که می توان فلسفه جهانی را به مثابه فلسفه زندگی در نظر گرفت. براساس کمیت و کیفیت استقبال از موضوع فلسفه زندگی در سطح داخلی و خارجی و بین المللی، در قالب بیش از دویست چکیده فلسفی، می توان از نامزدی موجه فلسفه زندگی به عنوان فلسفه ای جهانی سخن گفت.
آمار بالای چکیده ها و مقالات ارسال شده(در حد بیش از 200 مورد) به کنفرانس و نیز تنوع رویکردها و روش ها از قبیل یونانی، مسیحی، اسلامی، جدید و معاصر در مورد تحقیق در زندگی و طرح محتواهای وزین و نوآروی ها و مضامین بعضا بدیع نوشته ها، دال بر زمینه مساعد و جهت گیری و همگرایی ملموس در مورد نامزدیِ زندگی برای فلسفه جهانی است.
به بیان دیگر اگر عملا امکان مواجهه و ارتباط و محاوره فلسفی از سوی اکثر یا تمام فرهنگ های فلسفی با زندگی شکل گرفته است، چرا نتوان فلسفه زندگی را به عنوان فلسفه ای جهانی (در کنار حقوق بشر جهانی و اخلاق بشر جهانی) در نظر گرفت؟
بر حسب این قاعده فلسفی سینوی که بهترین دلیل بر امکان شی وقوع آن است، می توان گفت که در کنفرانس بین المللی فلسفه زندگی در تبریز، لحاظ و نامزدی و نمایندگیِ فلسفه زندگی به عنوان فلسفه ای جهانی، عملا رخ داده است. پس همین رخداد را می توان بهترین دلیل بر آن دانست که «فلسفه زندگی» می تواند یک «فلسفه جهانی» نیز باشد.
اما چشم انداز و مضامین اولیه چنین فلسفه جهانیِ زندگی (The Global Philosophy of Life)چیست؟ در پاسخ می توان گفت که زندگی به عنوانِ موضوع فلسفه جهانی، اولا، از جهت نظری، مشتمل بر شبکه مفهومی از قبیل: زندگی کردن، زندگی فهمی، زندگی شناسی، زندگی روایی(روایت زندگی)، زندگی سازی و زندگی بخشی و.. است. ثانیا، از جهت انضمامی، معطوف به زندگیِ معاصر و وضعیت و موقعیت و شرایط کنونی و جنبه ها و عناصر و ویژگی های معاصر آن و جهت گیری کلیِ آتی آن است.
نیز می توان مهم ترین اصل و مبنای آن را چنین پیشنهاد کرد: من یک زندگی ام، دیگری و دیگران یک زندگی اند، ما یک عالَمِ زندگی هستیم(سه سطح بنیادین: زندگی ام، دیگر زندگی ها و عالم زندگی). این نوع فلسفه، اساسا دعوتی است به تامل و تمرکز فلسفی بر زندگی به شیوه مساله محور و در قالب گفتگو و محاوره است و از جهت رویکرد و منظر و محتوا نیز، کثرت گرایانه( و نه انحصارگرایانه) می باشد.
براین اساس فلسفه زندگی به معنای فلسفه جهانی، در عین کثرت محتواها و پاسخ ها می تواند از وحدت موضوع، اصل، مساله/مسایل و شیوه، برخوردار باشد. به بیان دیگر فلسفه ای است که می تواند جهت و سوگیری واحد، ولی راه ها و مسیرهای متعددی داشته باشد. با این وصف فلسفه جهانی زندگی می تواند سرمایه ها و نیروها و ابتکارات فلسفیِ فرهنگ و ملل متعدد را در ذیل آسمان زندگی و شبکه مفهومی اولیه آن متمرکز سازد و روح فلسفی واحد ولی کلی وصوری به فضاهای فلسفی متعدد و متنوع ببخشد.
باید افزود که فلسفه جهانی زندگی، در بین دیدگاه های مطرح در ذیل آن از ماهیت انتقادی و مقایسه ای و ارزیابانه نیز برخوردار است. به بیان دیگر فلسفه زندگی جهانی می تواند عرصه گفتگوها و مقایسه ها و ارزیابی ها و نقدهای میان فلسفه های زندگی نیز باشد. فلسفه جهانی زندگی را می توان از جهت وحدت صوری آن به معنای یک فلسفه زندگی جهانی نیز فهم کرد. اما از جهت محتوا و مضامین و دیدگاه های فلسفی، باید آن را فلسفه های زندگی به مثابه مجموعه ای متنوع و متعدد از فلسفی اندیشی هایی در ذیل عنوان زندگی در نظر گرفت.

نظر شما :