حلمای ایران، تو نشانهای از ادامهای
تقدیم به حلمای ایران
کوچولوی نازنینم...
فرشته مهربونم...
تو از دل آن همه تاریکی و آوار هایی برخاسته ای که حتی نفس ها هم از ادامه دادن میترسیدند...
تو به این دنیا برگشتی زیرا هیچ آوار و موشکی نتوانست نور درون تو را خاموش کند...
بدان؛که تو تنها بازمانده نیستی، تو نشانهای از ادامهای.
روزی که دست کوچکت را از دل آن ویرانی بیرون کشیدی، زمین آرام گرفت تا بداند هنوز کسی هست که آینده را نفس میکشد.
می دانم . می دانم که در یک لحظه چگونه دنیای کودکانه و زیبایت فرو ریخت.
تو کوچکتر از آنی که بدانی چه طوفانی بر سرت گذشته و چه نیروی بزرگی در قلبت جریان دارد. قلبی که با وجود تمام زخمها، هنوز میتپد…
قلبی که قرار است روزی دوباره بخندد، بازی کند، رؤیا بسازد، و به دنیا ثابت کند که حتی از دل سختترین لحظهها میشود دوباره شروع کرد.
تو یادگاریِ عشقِ کسانی هستی که دیگر نیستند، و همین یعنی همیشه بخشی از آنها در قلبت میماند.
امروز شاید دنیا برایت غریبه و غمگین باشد،
اما باور کن آدمهایی هستند که دستت را میگیرند،
تو را میبویند، کنارت مینشینند و میگذارند در امنیت، کودک باشی.
آیندهات هنوز نوشته نشده…
و تو قرار است نویسندهاش باشی، با دستانی کوچک اما سرشار از قدرت.
قهرمان کوچک من تو یادمان دادی که زندگی، حتی وقتی زمین میلرزد و همهچیز فرو میریزد، باز هم میتواند راهی برای ادامه دادن پیدا کند.
دنیا برای تو دوباره زیبا میشود ، مطمئن باش.
بمان، کوچکِ بزرگِ ما…
بمان تا یادمان بمانی.
دلنوشته/ اسما التفاتی، دانشجوی کارشناسی ادبیات ترکی آذربایجانی دانشگاه تبریز

نظر شما :