مشروح بیانات حجّت الاسلام والمسلمین انوری در آئین گرامیداشت روز ملّی نخبگان
مراسم گرامیداشت روز ملی نخبگان در دانشگاه تبریز، صبح روز سه شنبه21 مهرماه در تالار لعل دانشکده برق و کامپیوتر و با تأکید بر ضرورت حمایت عملی از استعدادهای برتر، نقش نخبگان در حل مسائل کشور و تقویت ارتباط دانشگاه با صنعت و جامعه برگزار شد و در پایان این مراسم، از ۳۸ نخبه برتر تجلیل به عمل آمد.
یکی از سخنرانان این آیین علمی و نخبگانی، حجّتالاسلاموالمسلمین حاج آقا انوری؛ رئیس نهاد نمایندگی مقام معظّم رهبری در دانشگاههای استان آذربایجان شرقی بود.
با توجه به استقبال دانشجویان و دانشگاهیان از سخنرانی ایشان در مراسم روز ملّی نخبگان و نظر به برخی درخواستهای مخاطبان محترم، متن کامل سخنرانی رئیس نهاد نمایندگی مقام معظّم رهبری در دانشگاههای استان آذربایجان شرقی در دیدار با نخبگان درج می شود.
بسمالله الرّحمن الرّحیم
عرض سلام و احترام دارم خدمت استادان گرامی، دانشجویان عزیز و همه میهمانان ارجمند.
از جناب آقای دکتر سهرابی؛ رئیس محترم گروه حمایت از استعدادهای درخشان دانشگاه تبریز، که این نشست را ترتیب دادهاند، صمیمانه تشکر میکنم. همچنین حضور جناب آقای دکتر زندی؛ رئیس محترم بنیاد نخبگان استان، رؤسای محترم دانشکدهها، اعضای هیئترئیسه دانشگاه و استادان گرامی و دانشجویان و نخبگان عزیز را ارج مینهم.
از بیانات جناب آقای دکتر اعلمی ریاست محترم دانشگاه بهرهمند شدیم و از جناب آقای دکتر حسینزاده معاون محترم آموزشی و تحصیلات تکمیلی نیز قدردانی میکنم. امیدوارم تلاشهای مجموعه معاونت آموزشی و گروه حمایت از استعدادهای درخشان، زمینه شکوفایی هرچه بیشتر ظرفیتهای علمی و استعدادهای ارزشمند دانشگاه را فراهم آورد.
برای انتخاب موضوع سخنرانی امروز بسیار فکر کردم. مایل نبودم مطالبی صرفاً کلی و شعاری مطرح کنم؛ بهویژه در جمع شما عزیزان که انتظار میرود درباره مسائل زندگی و آینده خود عمیقتر بیندیشید.
سرانجام تصمیم گرفتم درباره یک احساس مشترک صحبت کنم؛ احساسی که بسیاری از ما در دورههای مختلف زندگی تجربه میکنیم و شاید برای کسانی که افقهای بلندتری پیش روی خود میبینند، آشناتر باشد.
◈ فراز نخست | زندگی واقعی ما از چه زمانی آغاز میشود؟
آن احساس این است که گویی زندگی واقعی ما هنوز آغاز نشده است.
انگار زندگی، جایی جلوتر از نقطهای قرار دارد که اکنون در آن ایستادهایم. تصور میکنیم هنوز به موقعیتی که باید در آن باشیم نرسیدهایم؛ شرایط مطلوب هنوز فراهم نشده و جهانی را که باید تجربه کنیم، تجربه نکردهایم. به همین دلیل، پیوسته در انتظار رسیدن به مرحله دیگری از زندگی هستیم؛ گویی آنچه اکنون در آن قرار داریم، مقدمه زندگی است، نه خود زندگی.
اجازه بدهید مثالی بزنم.
روزهای دوران دبیرستان و آمادگی برای کنکور را به یاد بیاورید. بسیاری از ما با خود میگفتیم: این کنکور تمام شود و وارد دانشگاه شویم، آنوقت زندگی تازهای آغاز خواهد شد؛ آزادی بیشتری خواهیم داشت، استقلال بیشتری پیدا میکنیم و فرصتهای جدیدی پیش روی ما قرار میگیرد.
اما وقتی وارد دانشگاه شدیم، بهتدریج دریافتیم که دانشگاه نیز جهانی با واقعیتهای خاص خود است. البته فرصتها و تجربههای تازهای دارد، اما در کنار آنها، دشواریها و محدودیتهای خودش را نیز دارد.
جالب اینکه این انتظار پایان نمییابد. در دوران دانشجویی با خود میگوییم: فارغالتحصیل شوم، شغل مناسبی پیدا کنم یا به موقعیت علمی مطلوبی برسم، آنوقت زندگی واقعی آغاز میشود.
وقتی به آن مرحله هم میرسیم، افق دیگری پیش روی ما گشوده میشود و بار دیگر آغاز زندگی را به آینده موکول میکنیم. انگار همواره در انتظار مرحلهای هستیم که قرار است زندگی اصلی ما از آنجا شروع شود. اما آیا این احساس، لزوماً احساس نادرستی است؟ آیا نباید به دنبال شرایط بهتر و فرصتهای جدید باشیم؟
قطعاً چنین نیست. بخش مهمی از تاریخ بشر، حاصل همین نارضایتی از وضعیت موجود و جستوجوی امکانهای تازه است. اگر انسان همواره به شرایط موجود رضایت میداد و در پی گشودن افقهای جدید نبود، بسیاری از پیشرفتهای علمی، فناوری و تمدنی امروز شکل نمیگرفت.
بنابراین مسئله این نیست که نباید به دنبال جهان مطلوب باشیم. اتفاقاً باید برای دستیابی به شرایط بهتر تلاش کنیم.
اما در این میان، نکته ظریفی وجود دارد که میخواهم توجه شما را به آن جلب کنم.
◈ فراز دوم | آیا جهان مطلوب را میشناسیم یا تصویری از آن ساختهایم؟
«ما همیشه با خودِ جهانی که میخواهیم به آن برسیم مواجه نیستیم؛ گاهی با تصویری مواجهیم که از آن ساختهایم.»
فرض کنید دانشجویی در آرزوی رسیدن به موقعیتی علمی یا دستیابی به جایگاهی حرفهای است.
او هنوز در آن موقعیت قرار نگرفته و واقعیت آن را بهطور مستقیم تجربه نکرده است؛ بنابراین آنچه اکنون با آن مواجه است، بیش از آنکه خود آن جهان باشد، تصویری است که از آن در ذهن دارد.
اینجا با دو وضعیت متفاوت روبهرو هستیم. از یک سو، جهانی قرار دارد که اکنون در آن زندگی میکنیم؛ جهانی که دشواریها، محدودیتها و پیچیدگیهایش را با تمام وجود لمس کردهایم. از سوی دیگر، جهانی قرار دارد که آرزوی رسیدن به آن را داریم؛ اما هنوز آن را تجربه نکردهایم و بیشتر از دریچه فرصتها، امکانات و انتظارات خود به آن نگاه میکنیم. به بیان دیگر، ما از جهان موجود تجربه داریم، اما از جهان مطلوب انتظار داریم. همین تفاوت میتواند منشأ خطایی مهم در داوریهای ما شود.
گاهی جهان موجود را با تمام واقعیتهای تلخ و شیرینش در یک سوی مقایسه قرار میدهیم و در سوی دیگر، تصویری مطلوب از جهانی را میگذاریم که هنوز همه ابعاد آن را نمیشناسیم.
این تصویر ممکن است حاصل آرزوهای شخصی ما باشد؛ ممکن است دیگران با روایت تجربههای خود آن را در ذهن ما شکل داده باشند یا رسانهها در ساختن آن نقش داشته باشند. البته ممکن است بخش مهمی از این تصویر درست باشد. چهبسا جهان مطلوب واقعاً فرصتها و امکانات بیشتری در اختیار ما قرار دهد. اما پرسش این است که آیا همه ابعاد آن را به همان اندازهای که جهان موجود را میشناسیم، شناختهایم؟ آیا واقعاً در حال مقایسه دو واقعیت هستیم، یا گاهی یک واقعیت تجربهشده را با تصویری ذهنی مقایسه میکنیم؟ این مسئله اهمیت فراوانی دارد؛ زیرا اگر جهان مطلوب را بهصورت آرمانشهری بینقص در ذهن خود بسازیم، ممکن است پس از ورود به آن و مواجهه با دشواریها و محدودیتهای واقعیاش، دچار سرخوردگی شویم. فاصله زیاد میان انتظار و واقعیت، گاهی چنان است که فرد در مواجهه با آن، احساس شکست و ناکامی میکند؛ درحالیکه شاید مشکل اصلی، نه در اصل انتخاب، بلکه در تصویری بوده است که پیش از آن از جهان مطلوب ساخته بود.
بنابراین نخستین نکتهای که میخواهم بر آن تأکید کنم، ضرورت شناخت واقعبینانه جهان مطلوب است.
باید به دنبال فرصتهای تازه باشیم و برای رسیدن به موقعیتهای بهتر تلاش کنیم، اما نباید اجازه دهیم آرزوها و تصویرهای ذهنی، جای شناخت واقعی را بگیرند.
زندگی را به آینده موکول نکنیم در کنار این نکته، مسئله دیگری نیز وجود دارد. ما باید در همان موقعیتی که اکنون قرار داریم، زندگی کنیم. فرصت زندگی محدود است. اگر پیوسته در انتظار رسیدن به مرحلهای دیگر باشیم تا زندگی واقعی را آغاز کنیم، ممکن است سالهای بسیاری سپری شود، بیآنکه احساس کنیم واقعاً زندگی کردهایم. گاه انسانی هفتاد یا هشتاد سال عمر کرده، اما وقتی از زندگیاش میپرسید، میگوید: تمام عمر دویدم تا شرایط زندگی فراهم شود، اما فرصت زندگیکردن پیدا نکردم.
چرا چنین اتفاقی میافتد؟ زیرا هر بار که به موقعیت مطلوب خود رسیده، افق دیگری پیش رویش گشوده شده و بار دیگر آغاز زندگی را به آینده موکول کرده است. «زندگی همان جایی است که اکنون در آن قرار گرفتهایم.» البته زندگی میتواند بهتر شود و باید برای بهترشدن آن تلاش کنیم؛ اما نباید تصور کنیم زندگی واقعی فقط از مرحله بعد آغاز خواهد شد.
◈ فراز سوم | آیا ورود به جهان جدید مستلزم نفی گذشته است؟
اکنون میخواهم پرسش دیگری مطرح کنم.
فرض کنیم جهانی که در آرزوی رسیدن به آن هستیم، واقعاً همان چیزی باشد که تصور کردهایم. فرض کنیم گرفتار خیالپردازی نشدهایم و شناخت ما از آن جهان، دقیق و واقعبینانه است. در این صورت، برای ورود به آن جهان جدید، از چه چیزهایی باید عبور کنیم؟ آیا باید تمام آنچه را در جهان پیشین داشتهایم کنار بگذاریم و زندگی را از نو آغاز کنیم؟ یا میتوانیم بخشی از داشتهها و تجربههای گذشته را با خود به جهان جدید ببریم؟ طبیعی است که ورود به هر مرحله تازهای از زندگی، مستلزم تغییر است.
شما وقتی از دوران دانشآموزی وارد دانشگاه شدید، برخی عادتها و محدودیتهای گذشته را کنار گذاشتید. اساساً بدون تغییر و عبور از برخی محدودیتها، امکان رشد وجود ندارد. اما آیا این بدان معناست که باید تمام گذشته خود را نفی کنیم؟ به نظرم باید میان عبور از محدودیتها و نفی کلیت گذشته تفاوت قائل شویم. ما میراثهای ارزشمندی داریم؛ میراث تاریخی، فرهنگی، ادبی و دینی.
ممکن است در این میراثها، برخی عادتها، تعصبها یا برداشتهای نادرست نیز وجود داشته باشد. طبیعی است که باید آنها را نقد کنیم و در صورت لزوم کنار بگذاریم. اما نقد یک محدودیت یا کنارگذاشتن یک عادت نادرست، به معنای نفی تمام میراثی نیست که از گذشته به ما رسیده است.
«ما باید میراث خود را نقد کنیم، نه اینکه صرفاً به دلیل ورود به جهانی تازه، آن را یکسره نفی کنیم.»
باید ظرفیتهای ارزشمند آن را بشناسیم و با خود به موقعیتهای جدید ببریم.
◈ فراز چهارم | آیا حفظ میراث تاریخی، فرهنگی و دینی کافی است؟
حال فرض کنیم پذیرفتهایم که در مواجهه با جهان جدید، نباید میراث تاریخی، فرهنگی و دینی خود را فراموش کنیم. پرسش مهمتری مطرح میشود: آیا وظیفه ما فقط حفظ این میراث است؟ برای مثال، ما در ادبیات فارسی، حافظ، مولانا، سعدی و شهریار را داریم. این بزرگان بخشی از میراث فرهنگی و ادبی ما هستند. آیا کافی است دیوان حافظ را با خود داشته باشیم، گاهی اشعار او را بخوانیم یا در مناسبتهای مختلف، مراسم بزرگداشت شاعران و مفاخر ادبی برگزار کنیم؟ یا در حوزه میراث دینی، فرض کنید فردی به کشور دیگری رفته و همچنان در مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام شرکت میکند و سنتهای مذهبی خود را حفظ کرده است. این کارها ارزشمند است؛ اما آیا تمام مسئولیت ما در قبال میراث تاریخی، فرهنگی و دینی همین است؟ آیا برگزاری آیینهایی مانند نوروز و شب یلدا، یا حفظ مراسم و مناسک دینی در محیطی جدید، برای حضور میراث ما در آن جهان کفایت میکند؟
به نظرم باید یک گام فراتر برویم.
«ما باید میراث تاریخی، فرهنگی و دینی خود را در جهان جدید حاضر کنیم؛ نه اینکه صرفاً آن را حفظ کنیم.» این دو با یکدیگر تفاوت دارند. یکبار میراث خود را همراه میبریم تا فراموش نشود؛ اما بار دیگر میکوشیم امکان حضور، گفتوگو و تأثیرگذاری آن را در جهان جدید فراهم کنیم. برای مثال، میراث ادبی ما فقط برای خواندن و بزرگداشت نیست؛ میتواند در مواجهه با ادبیات و اندیشههای دیگر حضور پیدا کند. معماری ایرانی نیز صرفاً مجموعهای از بناهای تاریخی و تصاویر زیبا نیست؛ میتوان ظرفیتها و تجربههای آن را در گفتوگو با معماری معاصر به کار گرفت. در حوزه میراث دینی نیز مسئله همین است. فرهنگ عاشورا صرفاً به برگزاری مراسم عزاداری محدود نمیشود؛ این فرهنگ ظرفیتهای عمیقی برای گفتوگو درباره عدالت، مسئولیت، ایستادگی در برابر ظلم و مسائل بنیادین زندگی انسان دارد.
بنابراین حفظ آیینها و سنتها ارزشمند است، اما نباید تمام ظرفیت میراث خود را به حفظ و تکرار آنها محدود کنیم.
◈ فراز پنجم | علامه طباطبایی و هانری کربن؛ نمونهای از حضور سنت در گفتوگو با جهان
اجازه بدهید برای روشنترشدن موضوع، به نمونهای از تاریخ معاصر اشاره کنم. علامه طباطبایی، از برجستهترین چهرههای فلسفی و تفسیری معاصر ما و صاحب تفسیر گرانسنگ المیزان، وارث سنت عظیم فلسفی و دینی اسلامی بود. ایشان در دورهای که گفتوگوهای علمی و فلسفی میان حوزههای فکری مختلف به گستردگی امروز نبود، با هانری کربن، فیلسوف و ایرانشناس فرانسوی، به گفتوگو نشست.
این گفتوگوها به یکی از نمونههای شناختهشده مواجهه میان سنت فلسفی اسلامی و اندیشه غربی تبدیل شد. اهمیت این تجربه در چیست؟
علامه طباطبایی برای گفتوگو با یک متفکر برخاسته از سنت فکری دیگر، لازم ندید از میراث فلسفی و دینی خود فاصله بگیرد. اتفاقاً با اتکا به همان میراث وارد گفتوگو شد. از سوی دیگر، هانری کربن نیز علاقهمند بود با ظرفیتهای فکری و معنوی سنت ایرانی ـ اسلامی آشنا شود. در چنین مواجههای، رابطه صرفاً یکطرفه نیست؛ قرار نیست یکی فقط بیاموزد و دیگری فقط آموزش دهد. هر دو طرف میتوانند با سرمایههای فکری خود در گفتوگو حضور پیدا کنند و افقهای تازهای پیش روی یکدیگر بگشایند.
این همان نکتهای است که میخواهم بر آن تأکید کنم: «میراث ما نباید فقط چیزی باشد که آن را با خود حمل میکنیم؛ باید بتوانیم با اتکا به آن، در جهان جدید حضور فکری و فرهنگی داشته باشیم.»
◈ فراز ششم | جهان، ساختمانی نیست که ساخت آن پایان یافته باشد
و در پایان، میخواهم به نکته دیگری اشاره کنم. گاهی جهان جدید را مانند ساختمانی بزرگ تصور میکنیم که همه اجزای آن ساخته شده است؛ ساختمانی با امکانات فراوان که فقط باید راه ورود به آن را پیدا کنیم و در گوشهای از آن جای بگیریم. اما جهان چنین نیست. «جهان در حال ساختهشدن است.» ما نباید تصور کنیم همه راهها از پیش گشوده شده، همه اندیشهها شکل گرفته و همه فرصتهای آفرینش و نوآوری به پایان رسیده است. در مواجهه با جهان جدید، قطعاً باید بیاموزیم؛ باید از دانش، تجربه و دستاوردهای دیگران بهره بگیریم و افقهای تازه را بشناسیم. اما در کنار آموختن، باید برای خود نیز امکان ساختن، اندیشیدن، نوآوری و گشودن راههای جدید قائل باشیم. اگر این امکان را از خود سلب کنیم، ممکن است پیوسته از جهانی به جهان دیگر منتقل شویم، اما در همه این جهانها صرفاً مصرفکننده دستاوردهای دیگران باقی بمانیم. زندگی ما از کودکی به نوجوانی، از دوران دانشآموزی به دانشجویی و سپس به مراحل دیگر منتقل میشود. هر یک از این مراحل، جهان تازهای پیش روی ما میگشاید.
اما آنچه به این جابهجاییها و مواجههها معنا میبخشد، صرفاً ورود به موقعیتهای تازه نیست؛ بلکه توانایی ما برای یادگیری، آفرینش و مشارکت در شکلگیری جهان است.
امیدوارم شما عزیزان که از استعدادهای درخشان و ظرفیتهای ارزشمند علمی کشور هستید، در جستوجوی فرصتها و افقهای تازه، همواره این نکته را در نظر داشته باشید. برای دستیابی به جهان مطلوب خود تلاش کنید؛ جهانهای تازه را بشناسید، از تجربههای دیگران بیاموزید و ظرفیتهای علمی و فکری خود را گسترش دهید. اما در این مسیر، میراث تاریخی، فرهنگی و دینی خود را فراموش نکنید و به حضور منفعلانه در جهان جدید نیز رضایت ندهید. «مواجهه با جهان زمانی معنای عمیقتری پیدا میکند که انسان، در کنار بهرهگیری از امکانات و دستاوردهای آن، بتواند با سرمایههای فکری، فرهنگی و علمی خود در ساختن آن نیز مشارکت کند.»
امیدوارم این دقایق برای شما عزیزان مفید بوده باشد.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

نظر شما :